اسكايفال (سام مندس)

SKYFALL
كارگردان: سام مندس
فيلمنامه: نيل پورويس، رابرت ويد
بازيگران: دنيل كرگ، خاوير باردم، جودي دنچ
محصول: انگليس، آمريكا، 2012
مدت زمان: 143 دقيقه
امتياز: 1/2**


KILLING THEM SOFTLY
كارگردان: اندرو دامينيك
فيلمنامه: اندرو دامينيك بر اساس رمان تجارت كوگان نوشتهي جرج وي. هيگينز
بازيگران: برد پيت، ري ليوتا، ريچارد جنكينز، جيمز گاندولفيني، سم شپارد
محصول: آمريكا، 2012
مدت زمان: 97 دقيقه
امتياز: 1/2*
ما را با ملايمت كشتي!
آنها را با ملايمت بكش دربارهي مزدوري بهنام جكي كوگان (با بازي برد پيت) است كه قرار است حساب سه نفر را برسد كه در قضيهي دزدي از كارتگيم محافظتشدهاي دست داشتهاند. داستان فيلم در حال و هواي انتخابات سال 2008 آمريكا ميگذرد و در خلال داستان اصلي، ارجاعاتي سياسي داده ميشود به بحران مالي آن سال و انگار مسبب اصلي اين اتفاقات، بحران مالي و وعدههاي دروغين رؤساي جمهور آمريكاست. اوج اين مورد را در پايان فيلم شاهديم، جايي كه جكي با فرانكي در مورد جملهي "We are all the people"(شعار تبليغاتي اوباما در انتخابات 2008) جر و بحث ميكند و جكي آن را به سخره ميگيرد و ميگويد اين جمله را اول توماس جفرسن گفته كه مردمش بردهي بريتانيا بودند و با اين ايدهي احمقانه كلي انسان را به كشتن داد ولي خودش در درفترش مشغول عيش و نوش بود. و بعد آمريكا را يك بنگاه ميخواند نه يك كشور. از اين قبيل نيش و كنايهها در فيلم فراواناند كه اي كاش اينطور نبود! فيلم گاهي اوقات، كاملا شعاري ميشود و نميتواند نيشوكنايههايش را در حد تعادل نگه دارد. آنها را با ملايمت بكش به عنوان يك فيلم تريلر، سكانس نفسگير كم دارد _و شايد اصلا ندارد!_ ولي اينها براي تماشاگري كه براي ديدن برد پيت به سينما آمده اهميتي ندارد و نه تنها حوصلهاش سر نميرود، بلكه از تماشاي برد پيت با آن چهرهي شيك و جذاب به عنوان يك آدمكش حرفهاي لذت هم ميبرد! ( اگر انصاف را رعايت كنيم، بازي بدي در اين فيلم ندارد.) البته در برخي سكانسها، ديالوگهاي جالبي بين شخصيتها ردوبدل ميشود، ولي آنقدر با سرعت بيان ميشوند كه گاهي اوقات آدم سردرد ميگيرد. شايد اين هم بهخاطر ريتم كند فيلم است كه فيلمساز فكر كرده با اين روش، جبران ميشود!
فيلم قبلي اندرو دامينيك، يعني كشته شدن جسي جيمز بهدست رابرت فورد بزدل را هنوز نديدهام، اما ميگويند فيلم بهتري است. آنها را با ملايمت بكش فيلم خوبي نيست و با توجه به تعريفهايي كه از اندرو دامينيك شنيده بودم، انتظار بيشتري داشتم. فيلم پر است از كليشههاي رايج در اين نوع فيلمها كه معمولا در فيلمهاي جنايي نوآر اواخر دههي 1940 و اوايل دههي 1950 شاهدش بوديم. شايد فيلم هم مناسب همان دوران است!

كارگردان: مازيار ميري
فيلمنامه: حامد محمدي
بازيگران: شهاب حسيني، نگار جواهريان، فرشته صدرعرفایی
امتياز از پنج: 1/2
نه به آن شوريِ شوري، نه به اين بينمكي!
اگر از آن دسته تماشاگراني هستيد كه دوست دارند بروند سينما گريه كنند، حوض نقاشي انتخاب مناسبي است. اما اگر احساساتگرايي افراطي در فيلمها برايتان منزجركننده است، ممكن است حوض نقاشي برايتان قابل تحمل نباشد. فيلم پر است از احساساتگرايي. اصلا هدف مازيار ميري از ساختن اين فيلم، درآوردن اشك تماشاگر بوده. واقعا از سازندهي سعادتآباد، اين فيلم، بعيد است.
حوض نقاشي، داستان زندگي زوج معلولي (با بازي نگار جواهريان و شهاب حسيني) را تعريف ميكند كه با مشكلات فرواني كه دارند، به خوبي و خوشي كنار هم زندگي ميكنند. كل فيلم، ريتم يكنواختي دارد با دوز بالايي از احساساتگرايي كه تجربهاي كسالتبار را براي تماشاگر رقم ميزند. حوض نقاشي پر از تكرار است؛ تكرارهايي ملالآور بدون هيچ كاربردي. گويي خودِ فيلمنامهنويس (اگر فيلمنامهنويسي هم دركار بوده باشد!) از اينكه حرفي براي گفتن ندارد، آگاه بوده و براي پوشاندن اين ضعف از داستانهايي فرعي (مثل ماجراي اخراج كارگران از كارخانه و يا مشكلات خانوادهي خانمناظم) بهره برده كه نهتنها كمكي نكرده، بلكه لحني شعارزده را وارد فيلم كرده. بازيها هم يكدست نيست؛ نگار جواهريان كه از معلوليت، فقط كج و كوله كردن دستها و بازماندن دهان را بلد است (تازه گاهي اوقات، همان را هم يادش ميرود!). شهاب حسيني هم آنقدر دوز معلوليتش را بالا برده كه آن كارهايي كه انجام ميدهد اصلا باورپذير نيست. انگار دارند ادا درميآورند تا اشك آدمبزرگها دربيايد! اگر اينقدر معلوليتش شديد نبود، به فيلم آسيب ميزد؟ (بنده خدا فكش درد گرفت آنقدر كجوكوله حرف زد!) اينجاست كه بايد گفت: نه به اين شوريِ شوري، نه به آن بينمكي!


IMPOSSIBLE
كارگردان: خوآن آنتونيو بايونا
فيلمنامه: سرجيو جي. سانچز
بازيگران: نائومي واتس ، ايوان مكگرگور ، تام هولند
محصول: اسپانيا ، 2012
مدت زمان: 114 دقيقه
امتياز: **
زندهماندن سخت است
غيرممكن دربارهي سونامي وحشتناكي است كه در سال 2004 كشورهاي زيادي را در شرق آسيا ويران كرد و _همانطور كه در كپشن ابتدايي فيلم اشاره ميشود_ زندگي افراد زيادي را تحت تاثير قرار داد. غيرممكن زندگي يكي از همين خانوادههاي آسيبديده را به تصوير ميكشد كه پيش از سونامي براي گذراندن تعطيلات كريسمس به تايلند آمده بودند اما طبيعت روي خوش نشانشان نداد و اين خانوادهي پنج نفره را از هم جدا كرد. در واقع اين خانواده بهانهاند تا به عمق فاجعه پي ببريم. اينكه افراد در اين مواقع چه حسي دارند. همه در تكاپويند تا عزيزانشان را بيابند و به ديگران كمك كنند، با اينكه خودشان به كمك نياز دارند. مليت اهميتي ندارد وقتي پاي انسانيت در ميان است؛ سفيد به سياه كمك ميكند، آسيايي به اروپايي.
غيرممكن همهي اينها را بدون پيچيدگي خاصي به تصوير ميكشد و با اينكه (با اين شيوهي روايت سرراست) كاملا قابل پيشبيني به نظر ميرسد، واقعا تاثيرگذار است. نكتهي قابل توجهي كه در فيلم وجود دارد، استفاده از نشانههاست كه باعث جذابيت اثر شده. فيلم در مواقع لزوم بهخوبي تعليق ايجاد ميكند. مثل اواخر فيلم كه در بيمارستان پدر (با بازي ايوان مكگرگور) دنبال پسرش ميگردد و در همين هنگام، دو پسر ديگرش هم پيدايشان ميشود. اين سكانس با اين كه در ايجاد تعليق موفق است اما تماشاگر را به ياد فيلمهاي هندي مياندازد! از اين دست لحظهها چندتايي ديگر هم در فيلم پيدا ميشود كه اگر اينطور نبود، غيرممكن به يكي از بهترينهاي سال تبديل ميشد. (البته با اين فيلمهايي كه تا اينجاي سال ديدهايم، شايد همين هم غنيمت باشد!)

AMOUR
كارگردان: ميشائيل هانكه
فيلمنامه: ميشائيل هانكه
بازيگران: ژان-لويي ترنتينيان ، امانوئل ريوا ، ايزابل هوپر
محصول: فرانسه ، آلمان ، اتريش
مدت زمان: 127 دقيقه
امتياز: ****
قديميها جايي ندارند
نميدانم از كجا شروع كنم... نميدانم ميشائيل هانكه چه به خوردم داده كه اينقدر سنگين شدهام. غذاي ديرهضميست. عشق را ميگويم.
عشق درباره ي دوران كهنسالي است؛ درباره ي عشق در كهن سالي؛ دربارهي قدرت عشق كه گاه منجر به مرگ ميشود، منجر به قتل. دوران كهنسالي همه كس را فرا ميگيرد. تماشاي آينده واقعا دردناك است، تماشاي سرنوشت. تماشاي اين كه نياز به كمك داري، اما ترحمِ بيش از حد جايش را ميگيرد؛ آنقدر كه قيد كمك را ميزني و در تنهايي با دردهايت سر ميكني. فرزندان بزرگ شدهاند؛ بزرگشان كردهاي، زحمتشان را كشيدهاي. اما در كهنسالي به چه كار ميآيند؟ هر چند وقت ميآيند و در زندگيات سرك مي كشند و ميروند، بي هيچ كمكي. سودي ندارند كه هيچ، مزاحماند. نبودنشان بهتر از بودنشان است.
پس از تماشاي عشق ميتوانيد اكثر فيلمهايي را كه دربارهي پيري و مشكلاتش ديدهايد فراموش كنيد. اين فيلمي متفاوت است. تعريف ديگري از عشق دارد. ميشائيل هانكه وارد جادهاي شده كه پر از پرتگاه است. اگر كمي غفلت ميكرد ممكن بود عشق به ورطهي سانتيمانتاليسم بيفتد، اما هانكه راننده ي زبدهاي است. كارش را خوب بلد است. امانوئل ريوا كه اكثرمان با فيلم هيروشيما عشق من (آلن رنه) به ياد ميآوريمش، حالا در هشتاد و پنج سالگي دوباره درخشيده است، اين بار با عشق. اصلا فيلم را بدون او نميشود تصور كرد. البته حضور ژان-لويي ترنتينيان را هم نبايد ناديده گرفت كه واقعا تحسين برانگيز است.

ARGO
كارگردان: بن افلكفيلمنامه: كريس تريو
بازيگران: بن افلك ، برايان كرنستون ، جان گودمن
محصول: آمريكا، 2012
مدت زمان: 120 دقيقه
امتياز از پنج ستاره: *
آمريكايي را فراري بده
آرگو، داستان توني مندس (با بازي بن افلك)، مامور سيا در سال 1358 را تعريف مي كند كه بايد به ايران بيايد و شش كارمند سفارت امريكا در ايران را از اين كشور خارج كند؛ كارمنداني كه طي ماجراي تسخير سفارت امريكا به سفارت كانادا پناه برده و در انتظار نجات هستند. توني مندس در قالب يك تهيه كننده وارد ايران مي شود تا به بهانه ي توليد فيلم قلابي آرگو، شش امريكايي را از ايران خارج كند.
آرگو را بن افلك ساخته است؛ كسي كه پيش از اين، فيلم نسبتا خوبِ تاون را ساخته بود و اين يعني سقوط! در آرگو خيلي چيزها نمايشي است. مثلا سكانسي كه توني مندس به همراه دوست تهيه كننده اش (با بازي جان گودمن) به دنبال كارگرداني مشهور است براي ثبت اسمش در فيلم، در ابتدا كارگردان مشهور (با بازي آلن آركين) اين پيشنهاد را قبول نمي كند، اما با ديدن تصوير كارمندان گروگان گرفته شده در تلويزيون، كاملا متاثر مي شود و پيشنهاد را مي پذيرد. واقعا همين قدر رو!
با اين حال،در آرگو، بن افلك كارگردان، بهتر از بن افلك بازيگر عمل كرده كه شايد به دليل ضعف در شخصيت پردازي فيلم است. البته بن افلك كارگردان در بخش هايي از فيلم (به خصوص بخش هايي كه در ايران مي گذرد) آن چنان شيفته ي فضاسازي شده كه از خيلي چيزهاي ديگر غافل بوده است: هنگام خروج گروه امريكايي از ايران، در فرودگاه ، برگه هاي مربوط به ورود آن شش كارمند سفارت (كه تغيير چهره داده و تحت عنوان اعضاي گروه فيلمبرداري قصد خروج دارند) در بخش بازرسي وجود ندارد و ماموران فرودگاه آن قدر ساده لوح هستند كه باور ميكنند هر شش برگه يك جا گم شده اند! آرگو كه داستانش را نسبتا با آرامش تعريف مي كند، در سكانس فرار گروه امريكايي آن چنان گازش را مي گيرد و ريتم فيلم متحول مي شود كه تماشاگر جا مي ماند!
تنها ويژگي قابل تامل آرگو، فضاسازي بخش هايي است كه در ايران مي گذرد و شايد بازيگران ايراني فيلم كه نسبت به ديگر فيلم هايي كه خارجي ها در مورد ايران مي سازند، قابل تحمل ترند.
به طور کلی از تخم مرغ متنفرم .
بعدش هم از سس توی شيشه . وحشتناک ترين صدای دنيا ؛ صدای دستی ست که به ته شيشه ی سس کچاپ می خورد ؛ تا يک چيز بی ريخت قرمز تيره ؛ از گلوی بطری بيايد بيرون و بريزد روی سيب زمينی های سرخ شده ی بي گناه .
آلفرد هيچکاک / آوريل ۱۹۶۶
