LADY BIRD (2017) SAOIRSE RONAN BEANIE FELDSTEIN

Lady Bird 

امتیاز (از پنج): **

لیدی برد بیش از همه مرا یاد زنان قرن بیستمی (مایک میلز، 2016) می­ اندازد؛ فیلمی که در آن گرتا گرویگ نقش دختری فمینیست به­ نام اَبی را بازی می­ کرد که موهایی قرمز و ظاهری شبیه لیدی برد/کریستین (سرشا رونان) داشت. اَبی برخلاف کریستین، دختری پرشرّ و شور و شلوغ نبود. چهره ­اش آرامش و طمأنینه ­ای خاص داشت. بدقلقی زیاد داشت ولی مدام درحال داد و قال نبود. کریستین که خودش را لیدی برد می­ خوانَد برعکس اَبی است، گرچه شباهتی ظاهری به او دارد. این پرقیل و قال بودن و ناهنجاری­ های زیادی که در شخصیت کریستین دیده می­ شود، جذابیت را از شخصیتش گرفته و او را تبدیل به یک دختر نوجوان معمولی کرده که جز آزار و اذیت دیگران کاری ندارد. کریستین درظاهر به هیچ دسته و گروهی تعلق ندارد و صرفا یک دختر نوجوان تیپیک است. زمانی به دنبال کردن اخبار جنگ عراق علاقمند می ­شود که با کایل (تیموتی شالامت) – نوجوانی با رفتار هیپی ­وار- آشنا شده و سعی دارد مباحث مورد علاقه ­ی او را دنبال کند. کریستین ادعای فمینیست بودن ندارد، گرویگِ کارگردان اما چرا. نگاه کنید به گستره­ ی روابط کریستین با دیگران: وقتی کریستین وارد رابطه با کایل می ­شود و فکر می کند کایل عاشقش است، صمیمی­ ترین دوستش، جولی (بینی فلدستین) را ازدست می­ دهد. تمام فکر و زندگی­ اش درگیر رابطه ­ای می ­شود که در انتها مشخص می ­شود بی ­سروته است. نهایتا کریستین متحول می ­شود و به آغوش رفیق روزهای تنهایی ­اش، جولی بر می ­گردد! داستان پسرِ دیگرِ فیلم، دنی (لوکاس هجز) هم به همین شکل بی­ سروته خاتمه می­ یابد. گرویگ در یکی از مصاحبه­ هایش گفته: "خیلی از اوقات، داستان­ هایی که به زن ­ها می ­گوییم، قصه ­ی این است که آن دختر به پسر مورد علاقه ­اش می رسد یا نه. این خطرناک است که به زن­ ها بگوییم قدرت و معنای زندگیتان را از اینجا به ­دست می ­آورید که جفت مناسبتان را انتخاب کنید." و این ایده در سرتاسر فیلم به ­وضوح جاری است.

کریستین که دانش ­آموز سال آخر است قصد دارد برای کالج ­های ساحل شرقی آمریکا (نیویورک) اقدام کند اما با مخالفت خانواده، به­ خصوص مادر (لوری مت­کلف) مواجه می ­شود. کریستین (مانند گرویگ) اهل ساکرامنتو است ولی شهرش را دوست ندارد و می ­خواهد به بهانه ­ی کالج از این شهر فرار کند. اما وقتی از کالجی در نیویورک پذیرش می ­گیرد و قرار است به خواسته­ اش برسد، متوجه می ­شود که چقدر ساکرمانتو را دوست داشته. مادرش هم لحظه ­ی آخر که دخترش سوار هواپیما شده و رفته تصمیم می گیرد عشقش نسبت به دخترش را بروز دهد. همیشه آدم ها لحظه­ ی آخر که از داشته ­هایشان دور می شوند قدرش را می ­دانند.  

لحنی که گرویگ برای فیلمش انتخاب کرده، به طور مشخص از فیلم­ های نوآ بامبک قرض گرفته است. با این تفاوت که لیدی برد در نیمه ­ی ابتدایی ­اش که لحن کمتر دراماتیک و بیشتر سرخوشانه است جذابیت کمتری نسبت به فیلم ­های بامبک دارد. با این ­حال قابل قبول است. در اواخر فیلم که گرویگ تصمیم می گیرد ستایش­ نامه ­ای از ساکرامنتو بسازد و موقعیت­ ها دراماتیک ­ترند، اوضاع کمی بد می­ شود. این ادای دین، فیلم را بیش از حد شعاری و نچسب کرده است. در فیلم ­های بامبک نگاهی احترام ­آمیز به نیویورک دیده می ­شود اما این نگاه، رنگ و بوی شعار به خود نمی ­گیرد. در واقع، ادای دین بامبک به نیویورک در بطن فیلم­ ها است (که اوجش درداستان­های مایروویتز دیده می ­شود) و این حضور نسبتا پررنگ شهر در فیلم ­های بامبک آسیبی به شخصیت ­پردازی نمی ­زند یا موجب تغییر و تحول ناگهانی شخصیت ­ها نمی شود.

گرتا گرویگ به عنوان یکی از معدود کارگردان­ های زن سینمای آمریکا که موفق به نامزدی در اسکار شده، راه پرچالشی در پیش رو دارد. او که با بازی در فیلم­ های بامبک به شهرت رسیده، با توجه به حال و هوای اولین فیلمش همواره سایه ­ی بامبک رویش سنگینی خواهد کرد. گرویگ گفته سعی دارد چهار فیلم درباره ی ساکرامنتو بسازد. امیدواریم از تصمیمش منصرف شود، چرا که این مسیر راه به جایی نمی ­برد.