سیمای فمینیست در جوانی (درباره لیدی برد)

امتیاز (از پنج): **
لیدی برد بیش از همه مرا یاد زنان قرن بیستمی (مایک میلز، 2016) می اندازد؛ فیلمی که در آن گرتا گرویگ نقش دختری فمینیست به نام اَبی را بازی می کرد که موهایی قرمز و ظاهری شبیه لیدی برد/کریستین (سرشا رونان) داشت. اَبی برخلاف کریستین، دختری پرشرّ و شور و شلوغ نبود. چهره اش آرامش و طمأنینه ای خاص داشت. بدقلقی زیاد داشت ولی مدام درحال داد و قال نبود. کریستین که خودش را لیدی برد می خوانَد برعکس اَبی است، گرچه شباهتی ظاهری به او دارد. این پرقیل و قال بودن و ناهنجاری های زیادی که در شخصیت کریستین دیده می شود، جذابیت را از شخصیتش گرفته و او را تبدیل به یک دختر نوجوان معمولی کرده که جز آزار و اذیت دیگران کاری ندارد. کریستین درظاهر به هیچ دسته و گروهی تعلق ندارد و صرفا یک دختر نوجوان تیپیک است. زمانی به دنبال کردن اخبار جنگ عراق علاقمند می شود که با کایل (تیموتی شالامت) – نوجوانی با رفتار هیپی وار- آشنا شده و سعی دارد مباحث مورد علاقه ی او را دنبال کند. کریستین ادعای فمینیست بودن ندارد، گرویگِ کارگردان اما چرا. نگاه کنید به گستره ی روابط کریستین با دیگران: وقتی کریستین وارد رابطه با کایل می شود و فکر می کند کایل عاشقش است، صمیمی ترین دوستش، جولی (بینی فلدستین) را ازدست می دهد. تمام فکر و زندگی اش درگیر رابطه ای می شود که در انتها مشخص می شود بی سروته است. نهایتا کریستین متحول می شود و به آغوش رفیق روزهای تنهایی اش، جولی بر می گردد! داستان پسرِ دیگرِ فیلم، دنی (لوکاس هجز) هم به همین شکل بی سروته خاتمه می یابد. گرویگ در یکی از مصاحبه هایش گفته: "خیلی از اوقات، داستان هایی که به زن ها می گوییم، قصه ی این است که آن دختر به پسر مورد علاقه اش می رسد یا نه. این خطرناک است که به زن ها بگوییم قدرت و معنای زندگیتان را از اینجا به دست می آورید که جفت مناسبتان را انتخاب کنید." و این ایده در سرتاسر فیلم به وضوح جاری است.
کریستین که دانش آموز سال آخر است قصد دارد برای کالج های ساحل شرقی آمریکا (نیویورک) اقدام کند اما با مخالفت خانواده، به خصوص مادر (لوری متکلف) مواجه می شود. کریستین (مانند گرویگ) اهل ساکرامنتو است ولی شهرش را دوست ندارد و می خواهد به بهانه ی کالج از این شهر فرار کند. اما وقتی از کالجی در نیویورک پذیرش می گیرد و قرار است به خواسته اش برسد، متوجه می شود که چقدر ساکرمانتو را دوست داشته. مادرش هم لحظه ی آخر که دخترش سوار هواپیما شده و رفته تصمیم می گیرد عشقش نسبت به دخترش را بروز دهد. همیشه آدم ها لحظه ی آخر که از داشته هایشان دور می شوند قدرش را می دانند.
لحنی که گرویگ برای فیلمش انتخاب کرده، به طور مشخص از فیلم های نوآ بامبک قرض گرفته است. با این تفاوت که لیدی برد در نیمه ی ابتدایی اش که لحن کمتر دراماتیک و بیشتر سرخوشانه است جذابیت کمتری نسبت به فیلم های بامبک دارد. با این حال قابل قبول است. در اواخر فیلم که گرویگ تصمیم می گیرد ستایش نامه ای از ساکرامنتو بسازد و موقعیت ها دراماتیک ترند، اوضاع کمی بد می شود. این ادای دین، فیلم را بیش از حد شعاری و نچسب کرده است. در فیلم های بامبک نگاهی احترام آمیز به نیویورک دیده می شود اما این نگاه، رنگ و بوی شعار به خود نمی گیرد. در واقع، ادای دین بامبک به نیویورک در بطن فیلم ها است (که اوجش درداستانهای مایروویتز دیده می شود) و این حضور نسبتا پررنگ شهر در فیلم های بامبک آسیبی به شخصیت پردازی نمی زند یا موجب تغییر و تحول ناگهانی شخصیت ها نمی شود.
گرتا گرویگ به عنوان یکی از معدود کارگردان های زن سینمای آمریکا که موفق به نامزدی در اسکار شده، راه پرچالشی در پیش رو دارد. او که با بازی در فیلم های بامبک به شهرت رسیده، با توجه به حال و هوای اولین فیلمش همواره سایه ی بامبک رویش سنگینی خواهد کرد. گرویگ گفته سعی دارد چهار فیلم درباره ی ساکرامنتو بسازد. امیدواریم از تصمیمش منصرف شود، چرا که این مسیر راه به جایی نمی برد.
توجه: برای انتشار هر مطلبی از این وبلاگ (حتی با ذکر منبع) اجازهی نویسنده ضروریست.